هنگامی که روزنامه فروش بودم

هنگامی که روزنامه فروش بودم

برای نخستین بار هنگامی طعم خوشبختی واقعی را چشیدم که در «تی گو» روزنامه‌ می‌فروختم. آن زمان دوران جنگ کره بود و ما در آنجا پناهنده بودیم. در آن روزها به خاطر جنگ، مردم خیلی فقیر بودند و مرگ آسانتر از زندگی بود. ما همیشه گرسنه بودیم و با این وجود یکی از بازی‌های طعنه‌آمیز زندگی همین بود که گرسنگی به ما شجاعت زندگی کردن می‌داد.


مشاهده ادامه مطلب . . .


برچسب ها :

ترسناک ترین صحنه ی زندگی آلفرد هیچکاک

داستان کوتاه “عابد و ابلیس”

داستانک جدید عبرت آموز “عابد و ابلیس”


داستان کوتاه “عابد و ابلیس”

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند :

فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !

عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند…

ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت :

ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!

عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد…


مشاهده ادامه مطلب . . .


برچسب ها :

داستان جالب خواستگاری يك شهید

مجموعه ای از 3 داستان جالب ویژه مرداد 90

سه داستان خواندنی و آموزنده مرداد ماه ۹۰

مجموعه ای از 3 داستان جالب ویژه مرداد 90

“یه مشت نمک”
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره  ، اونم بزحمت .


مشاهده ادامه مطلب . . .


برچسب ها :

  • Page 1 of 5
  • 1
  • >